هدیه به مادری که محبت مادرانه اش به
منِ حقیر آنقدر بود که طعم تلخ نامرادی ها و بی تفاوتی ها
را در اندک مجالی که او را درک کردم از یاد بردم ، و هر آنچه که با او
برایم دلپذیرتر شد :
عشق و از خودگذشتگی و وفاداری بود .
این غزل را تقدیم می کنم به آن مادر تازه در گذشته(عذرا خلیقی )
و فرزند ایشان حاج علی کشکولی عزیزم .
روحش شاد !
غزلی عاشقانه تر بنویس ! در هوایی که سخت طوفانیست
آفتابی دگر نمی تابد ، ماهِ من ، پشت ابر ،
پنهانیست
غزلی عاشقانه تر بنویس! از همان حسرتی که داغم
زد
پشت این میله های فرسوده ، یک عقاب بزرگ
زندانیست
غزلی عاشقانه تر بنویس ! بنویس از گذشت از ایثار
بنویس : ای پسر نرو بیرون ؛ حکمتی در هوای
بارانیست !
خانه امن است و بوی نان جاری ، دست هایت حنایی و
لرزان
چادرت باغ اطلسی و عسل _ خنده هایت شروع
مهمانیست ...
اندکی از عبور را دیدم ، رد شدن را چه دیر
فهمیدم
مادرم در نماز شب هایش ، قاری لحظه های قرآنیست
آن قَدَر هست گفتن از تو مدام ، که مجال دوباره
ای باید
واژه در ظرف شعر شرمنده ، غزل از گفتن تو
حیرانیست
*
هر کسی می رسید می نالید ، گفتگوها چقدر کوتاه
اند :
« در این خانه بسته شد یعنی ؟ در این خانه روی
ما وا نیست ؟»
25/1/1391