تبليغاتX
مخفیگاه
 

زخم محتشم

بسم الله

 هدیه به مراد حضرت امام حسین (ع)

 

 و مرید حضرت ابوالفضل العباس(ع)

 

یک جذبه ی حق تو را در آن دم 

 

بهتر ز عبادت دو عالم

 

 

 

 تو ، جوشن کبیری و من خسته از دعا

 

«الغوث» های چشم تو معجونی از شفا

 

دریای دلربایی تو زخم «محتشم»

 

«کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا»!

 

 

... با شعله های سرخ لبت آتش ام زدی ... ؛

 

... آهوی گردن تو به دندان اژدها ... ؛

 

 ... در غلظت شراب تو نوشیده می شوی ... ؛

 

... عطر تن تو ریخته در کل کبریا ...  !

 

 

 

می ایستی ، به پای قدت سجده می کنم ؛

 

منبر شدم  که خطبه بخوانی برای ما !

 

 

امشب به قدر « یا رب » ترجیع چشم تو

 

ترجیح می دهم که نگویم: « خدا ! خدا ! »

 

 

 

 علم را به نوشتن در بند کنید

 

حضرت مولا

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین شیردل(ساقی) در 88/11/18 ساعت موضوع غزل های دفتر دوم | لینک ثابت


غروب عصمت

بسم الله

 

صورت ات سخت نقاب آلوده است

صبح ، با چشم تو خواب آلود است

پیش چشمه مرو خود را منگر

پیش پاکی تو آب آلوده است

دست گل داده ام این بار به آب

گلِ در آب ، گلاب آلوده است

قصد کردی بروی این تصمیم

مثل پای تو شتاب آلود است

قصه ات گرمی بازار من است

قصه ی تو به کتاب آلوده است

ماه خود را بتکان روی زمین

گرد و خاکت به شهاب آلوده است

من به مقصد نرسیدم، دیدی؟

جاده ی من به سراب آلوده است؟

زیر چتر تو دراز است زبان

گیسوانت به شراب آلوده است.

 

 پ.ن:تفاوت در ردیف تعمدی بوده است!

 

...تنها در ژرفای سکوت می توان صدای خدا را شنید... 

 

چشمم درست دید که هنگام درسرت،هجده گلوله عشرت خود را فروختند

کرببلا تمام شد و ساقیان مشک، در وقت جنگ غیرت خود را فروختند

چشمم درست دید که کار آزمودگان، وقتی که اهرمن شده در جلد،خویش را

با برق سکه های همه زر، نبود درد؟ کاین مردهای ...عبرت خود را فروختند؟

چشمم درست دید ... که کورند هردو چشم، زن عاقبت سوارشد و،باد می وزید

من گریه ام گرفت که ناموس ها چرا، بعد از غروب عصمت خود را فروختند؟

بازار سیب جمعه به جمعه کلید خورد، یک ملت غریبه: سبد دست آمدند

بی صبر و بی تکلف و بی دغدغه مدام، بازارسیب قیمت خود را فروختند

«الله» واژه ای است که از حلق باده خوار، بیرون دوید و آه که در آخرالزمان

مردان مرد همت خود را گرفته و، از دید خلق ، هیبت خود را فروختند

عود است و چنگ بربط و دف،نینوای سوز، سرد است و گرم؛شعروشراب و خدا، هنوز...

تار است و یار ، عاقبت این غزل،هوار، اشعار سرخ لعبت خود را فروختند

حالا منم ، و عزلت و این انزوای پیر، لمس و نمور و بیت به بیتم کرخت و خیس

هفت آسمان به خاطر قرضی که داشتند، من را، تو را، و وسعت خود را فروختند!

 

 

... اما عشق می تواند جانشین همهء نداشتن ها شود...

 

یا علی مدد


 

نوشته شده توسط حسین شیردل(ساقی) در 88/11/11 ساعت موضوع غزل های دفتر دوم | لینک ثابت


مرثیه ای در سوگ سهیلا

 

 به صاحب عزتی که خوار شده و ثروتمندی که بیچاره گشته است رحم کنید.

امام رضا (ع)

 

مرثیه ای در سوگ سهیلا

 

می گفت و می گریست :

فرزندم از سلاله ی یک شب گرسنگی است !

سرمای بهمن است ؛

که می دود به رخوت این مغز استخوان

تهران :

ساعت « دو » شب است !

روحم معذّب است ؛

بیچاره من که این همه بدبخت مانده ام !

من پهلوان معرکه ی عشق بازی ام

اما

ماشین که بوق زد

حتی به پیر- مردی این مرد راضی ام ...

در راه خسته ام !

تا می رسیم بر بدن او نِشَس ، تِه ام

این پلک هام بسته و هی ، وا نمی شود

در من کسی که گمشده

                            پیدا نمی شود

مجبور تا شدم

وحشی تر از نزاع غزال و، پلنگم و

باید بِجَن ،گَم و

بر تخت ، سنگم و

روی شقیقه های خودم هم

                               تفنگم و

... هی آه می کشید !

از شیوه ی پلید و سپید ملافه ها

از قهوه خانه تا پس مرطوب کافه ها

تک زنگ های عادی یک گوشی سیاه

تا یک بغل گناه ...

هی می کشید آه!

هی می کشید آه!

هی می کشید آه ، ولی:  

«آه» می کشید !

آهی به وسعت ستم و نان نَداش ، تن

سجاده در نگاه

و ایمان نَداش ، تن

ماهیچه های وحشی و طغیان آب ، دار

سی ، گار

پشت هم

این میل سالخورده و این قحطی شکم ؛

پتکی است بر سرم !

گنجشک می شوم و از این شاخه می پرم

                                                  بر شاخه ای دگر ؛

... حالا که مرد پا شد و دیدم کرخت بود

نُه ماه می  گذشت .

پایان مهر ماه

آبستن خشونت و خش ، خاش و اشتباه

یک بغض بی شرف

جیغ زنانه ای که شنیدم ز هر طرف

درد از کمانه ای که خبر می کند تو را

از مرگ پا به ماه

از طفلکی که در شُرف اتفاق بود

از شانه های پهن خدایی که کو ؟ کجاست ...؟

این عدل ، ناسزاست !

لب گاز می گرفت

می کوفت بر شکم

... ای خاک بر سرم!

می گفت و می گریست:

فرزندم از سلاله ی یک شب گرسنگی است !

 

دوم

گرچه شکوه کردن بیهوده است اما لب

 از سخن فرو بستن نیز آسان نیست

 

من شانه ام از موی پریشان گله دارم

سنگ ام ولی از سنگ تراشان گله دارم

پاییزم و از آتش آذر گله ای نیست

عمری است ز بی مهری آبان گله دارم

در چاه زنخدان تو صد یوسف مصری است

در چاهم و از تنگی زندان گله دارم

وقتی که علی راست کتابی پر آیت

بی پرده بگویم که ز قرآن گله دارم

تا روز قیامت بخدا بسته ی اویم

تا روز قیام تو کماکان گله دارم

«انسان» شدن ام در پی « آدم» شدن ام بود

آدم نشدم ، آه ز انسان گله دارم!

 

سوم

 

من در دو قدمی تو،در زندان فراق گرفتارم

 

مثل موی ام که با خودم درگیر

بعد تو با خودم شدم درگیر

نفسم در نیامد از نای ام

تا به من گفت: نه نمی آیم !

مانده ام سرنوشت را، چه کنم؟

بی تو اما بهشت را چه کنم؟

شده با رو به روی من درگیر

مثل موی تو موی من درگیر

سالها با خودم گلاویزم

آبشارم ولی نمی ریزم

به سقوطی همیشه معتادم

دست بسته به پایت افتادم

لشکرم سرشکسته می آید

مثل من دست بسته می آید

زره از لشکرم در آوردی

آبرو بردی و نیاوردی

بالها را به قیچی ات کندی

این چنین شد که پر در آوردی

اولین کشته ـ مرده ات بودم

جای ابرو دو خنجر آوردی

خواستی گفت و گو کنی با من

رفتی و باز منبر آوردی

 گفته بودی دگر نمی آیی

گل من ، پس تو در نمی آیی!

رفته ای باز بر نمی گردی

پس تو هم از سفر نمی آیی

قول دادی که قبل از آمدنت

باز هم بی خبر نمی آیی

هی بریده است از قد عمرم

نگرانی هر « نمی آیی »

خبر از حال ما نمی گیری

رک بگو رک ، اگر نمی آیی !

ناامید از شروع فردایم

تا به من گفت: نه ، نمی آیم !

این چنین شد که موی ، درهم شد

عمر من بعد رفتن ات کم شد .

این چنین شد که باز اشفتم

حرف های نگفته را گفتم !

 

روزگارتان خوش 

 


 

نوشته شده توسط حسین شیردل(ساقی) در 88/11/01 ساعت موضوع غزل های دفتر دوم | لینک ثابت


تیر خلاص

 

توبه تولد شخصیت است.

 

 

تیر خلاص

هدیه به آقا ابالفضل العباس(ع):

 

افتاده ام به دام و این عین ماجراست

دندان تو مقرنس یک معدن طلاست

لبهای تو شبیه به یک زخم وا شده است

گیسوی تو سیاه تر از پرچم عزاست

از من خبر نداری و من نیز از خودم

با من بگو،بگو که خودم کو؟چه شد؟کجاست؟

پرواز بین آب و سرابت چه دیدنی است

تا پیش نخل ها برسی حاجتت رواست

آری تو مرگ را به تمسخر گرفته ای

وقتی که « شرم » تیر خلاص خود خداست .

 

این وبلاگ هر پانزده روز بروز می شود .

 


 

نوشته شده توسط حسین شیردل(ساقی) در 88/10/17 ساعت موضوع غزل های دفتر دوم | لینک ثابت


الله زمین کربلا عباس است

هدیه به آقا ابوالفضل:

 

می خواست که آب آبروی اش ببرد

یک مرد رسید آبرو داری کرد

خلقی همه در عجب که او کیست دگر

در معرکه ی جنون عجب کاری کرد

او آب نخورد ، روزه بود انگار او

با خون دو چشم خویش افطاری کرد

مانند علی نبرد می کرد آن یل

مانند خدا حسین را یاری کرد

اللهِ زمین کربلا عباس است

ساقی  سر ذوق بود و جباری کرد

 

 کربلا در کربلا می مرد اگر زینب نبود

مرقد قدیمی آقا امام حسین (ع) و آقا ابالفضل العباس (ع)

 

دریای عشق و عاشقی ام را کناره نیست

صحبت ز ماه هست که حرف ستاره نیست

باید بمیرم از غم عباس تشنه لب

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

 شق القمر کرببلا عباس است

فرماندهی کل قوا عباس است

وامانده ام از این دو کدامین حق است :

عباس خداست یا خدا عباس است !؟

 

دو تیغ رسید و آن دو بازو را زد

یا ، هو را زد و یا نه ، یا هو را زد

در جمع کسی گفت: عجب چشمانی !

یک تیر کشید وزیر ابرو را زد

 

کویر بود : نه یار و نه دردمندی بود

و اوج قامت ارباب در بلندی بود

خدا به خیر کند ؛ با دو چشم خود دیدم :

سر دو چشم ابالفضل شرط بندی بود

 

یا ساقی ادرکنی

 

 


 

نوشته شده توسط حسین شیردل(ساقی) در 88/10/03 ساعت موضوع ... پس کوچه | لینک ثابت